برای دوست عزیز هم درد من

وبلاگ یکی از دوستان (که در شهری غریب زندگی میکنه) رو خوندم مطلب جالبی نوشته بود برای کودک تنهایش که با تصویر خودش در آینه بازی میکرد یاد سالهای اولی افتادم که به این شهر اومدیم و باران حدودا هفت یا هشت ماهه بود یادمه تابستون بود و درب بالکن بزرگی که تو خونمون داشت رو باز میکردیم که کبوترهای همسایه ها که گاهی میامدن روی نرده ی بالکن ما مینشستن رو تماشا کنه و براش با صدای کودکانه کبوترها رو صدا میکردم که بیان و باران چند دقیقه ای با دیدنشون شاد بشه و چه سخت بود اون روزها که باران رو نه میشد به پارک برد (بخاطر گرمای طاقت فرسای یزد ) و نه مهمونی چون کسی رو نمیشناختیم هنوز هم یاد اون روزها می افتم دلم برای دخترک معصومم که تو روروئک تنها تفریحش نگاه کردن به کبوترهای همسایه بود (که اونم روزهای تعطیل آزاد نبودن) و گاهی بازی کردن با تصویر خودش توی شیشه رفلکس اجاق گاز بود بدجوری میگیره . اون موقعها ماشین نداشتیم و مسافرت خیلی کم میرفتیم و باران خیلی سخت ارتباط برقرار میکرد با کسانی که حتی چهرشون رو هم بخاطر نداشت و من متنفر بودم از اینکه بهم میگفتن چرا بچه ت اینطوریه چرا بغلمون نمیاد در حالیکه کاملا طبیعی که کودکی که نه ماه تمام به ندرت غیر از پدر و مادر و مادر بزرگش کسی رو دیده بود چنین رفتاری داشته باشه . یادش بخیر نزدیک اومدن بابا وحید از سر کارش (که باران اون موقع ها آبا صداش میکرد ) میشد من بغلش میکردم میرفتیم جلوی آیفن که تصویری بود وامیستادیم تا بابا که نزدیک در شد تا زنگ نزده ما زودتر براش درو باز کنیم .البته هر دوره ای خوشی ها و سختی های خودشو داره که زمانی که میگذره متوجه خوشیهاش میشه مثل اینکه ما اون موقع ها وقت بیشتری برای کنار هم بودن داشتیم . دوست عزیزم اون روزها با همه ی سختیها و خوشیهاش گذشت و حالا یزد برای ما مثل گذشته غریبه نیست . حالا که به گذشته نگاه میکنم می بینم اون روزها هم شیرینی خاص خودشو داشت .



برای دوست عزیز هم درد من
