باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 2 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

برای دوست عزیز هم درد من

1391/10/10 9:23
نویسنده : میم
223 بازدید
اشتراک گذاری

وبلاگ یکی از دوستان (که در شهری غریب زندگی میکنه) رو خوندم مطلب جالبی نوشته بود برای کودک تنهایش که با تصویر خودش در آینه بازی میکرد یاد سالهای اولی افتادم که به این شهر اومدیم و باران حدودا هفت یا هشت ماهه بود یادمه تابستون بود و درب بالکن بزرگی که تو خونمون داشت رو باز میکردیم که کبوترهای همسایه ها که گاهی میامدن روی نرده ی بالکن ما مینشستن رو تماشا کنه و براش با صدای کودکانه کبوترها رو صدا میکردم که بیان و باران چند دقیقه ای با دیدنشون شاد بشه و چه سخت بود اون روزها که باران رو نه میشد به پارک برد (بخاطر گرمای طاقت فرسای یزد ) و نه مهمونی چون کسی رو نمیشناختیم هنوز هم یاد اون روزها می افتم دلم برای دخترک معصومم که تو روروئک تنها تفریحش نگاه کردن به کبوترهای همسایه بود (که اونم روزهای تعطیل آزاد نبودن) و گاهی بازی کردن با تصویر خودش توی شیشه رفلکس اجاق گاز بود بدجوری میگیره . اون موقعها ماشین نداشتیم و مسافرت خیلی کم میرفتیم و باران خیلی سخت ارتباط برقرار میکرد با کسانی که حتی چهرشون رو هم بخاطر نداشت و من متنفر بودم از اینکه بهم میگفتن چرا بچه ت اینطوریه چرا بغلمون نمیاد در حالیکه کاملا طبیعی که کودکی که نه ماه تمام به ندرت غیر از پدر و مادر و مادر بزرگش کسی رو دیده بود چنین رفتاری داشته باشه . یادش بخیر نزدیک اومدن بابا وحید از سر کارش (که باران اون موقع ها آبا صداش میکرد ) میشد من بغلش میکردم میرفتیم جلوی آیفن که تصویری بود وامیستادیم تا بابا که نزدیک در شد تا زنگ نزده ما زودتر براش درو باز کنیم .البته هر دوره ای خوشی ها و سختی های خودشو داره که زمانی که میگذره متوجه خوشیهاش میشه مثل اینکه ما اون موقع ها وقت بیشتری برای کنار هم بودن داشتیم . دوست عزیزم اون روزها با همه ی سختیها و خوشیهاش گذشت و حالا یزد برای ما مثل گذشته غریبه نیست . حالا که به گذشته نگاه میکنم می بینم اون روزها هم شیرینی خاص خودشو داشت . 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (6)

hasti-yasy
9 دی 91 14:50
در وبم بچه های عضو میشن مادرها نمیشن ان ها معلم میشن معلم اشبزی معلم رفتار و احکام ان مادر معاون میشود مادر سوم. وقتی هفته تمام شد از بچه ها امتحان میگیرد بچه ها باید تمام درس ها را بلد باشند چون اخر هفته مطالب ورداشته میشن ودر هین مسابقه برگزار میشود(دروبم عضو شوید)
مامان باربدخان
15 دی 91 15:22
azize delam. omidvaram roozegar behtari baraye hamamoon too rah bashe........
مامان مهیار
15 دی 91 19:06
سلام
این عکسو دیدم ناراحت شدم به خاطر بچه هامون که ممکنه روز های کودکی شون مثل بچگی ما نیاشه ما هم تهران تقریبا تنهاییم وقتی به دور و برم نگاه می کنم هیچ بچه ای اطرافمون نیست که همبازی مهیار باشه من بعضی وقتها به خاطر هوای کثیف چهار پنج روز از خونه بیرون نمی یام



مهم عشقیه که بهشون بدیم درسته اون روزها ما غریب و تنها بودیم درسته دختر من خیلی اجتماعی نبود ولی من و پدرش با تمام عشقمون باهاش بودیم فکر کنم همین عشقی که برای مهیار میزاری خیلی با ارزش باشه
نوشين مامان آريا
17 دی 91 10:29
مانلي جان ناراحت نباش منم كه مثلا تو تهران غريب نيستم زياد از خونه بيرون نميام. فقط وقتي هوا خوب بود هر روز آريارو مي بردم بيرون اما ددري شده بود چشم بازنكرده مي گفت ددر. منم سعي كردم هفته اي سه چهار روزش كنم كه عادت كرد ولي چون رفت و آمدها كلا كم شده آريا هم وقتي جايي مي ريم اول غريبي كنه و بغل هيچ كس نمي ره تا سه سال اين رفتارها دكترها مي گن طبيعيه. اما تازه گي ها ما وقتي مي خواهيم وارد فروشگاه و يا مغازه بشيم آريا اصلا خوشش نمي آد خريد برامون سخت شده اصلا از غريبه ها خوشش نمي آد حتي عموشو كه كم مي بينه وقتي مي بينه نبايد بياد طرفش . مردم زياد حرف مي زنن چون آگاهي ندارن . فكر روزهاي خوب آينده رو بكن عزيزم و دختر گلي رو كه داري
دخملیـــــــــــــ
30 دی 91 15:44
واااااااااااااااااااااااااااااای الهی فدات شم بخدا بخاطر
مشغله زیاد نمیرسم تمام مطالب آپ کرده دوستان رو بخونم...............
الهی
دلم کلی گرفت.فدای اون کبوتر نیگا کردنت خاله
من که خدا وکیلی نمیتونم با مد پیش برم و بزارم چه م 5،6 ساله شه یکی دیگه بیارم همینکه از شیر گرفتمش و نیاز به وجود یه رفیق داشت ایشاا...اونیکی که الهی قررررررررررررررربونش بشم تو راهه
هرچند شاید از خواهر شوهر گرفته تا.......مسخرم کنن اما من فکر 10 سال دیگه رو میکنم و دهن بین نبودم ونیستم


میدونم عزیزم گفتم که هر وقت فرصت داشتی بخونی به حرف دیگران هم گوش نکن هر کس مصلحت خودشو بهتر می دونه اگه حوصلشو داری برای خود بچه ها هم بهتره باهم بزرگ شن
مامان بهداد
6 بهمن 91 11:33
سلام خانومی. وقتی که این متن رو خوندم یاد خودم و بهداد افتادم که ما هم توی این شهر غریب هستیم و تک و تنها. وقتی که بهداد رو می بریم بیرون عین آدم ندیده ها تمام مدت حواسش به همه آدمها هست. تنها کاری که توی این تنهایی تونستم براش انجام بدم عشق هست. فقط بهش شادی و عشق دادم. و حالا می بینم که با وجود این که تمام روزا فقط من و باباش رو می بینه اما با هیچ کس غریبی نمی کنه و با همه خوش اخلاق و مهربونه. اما میدونی من بازم دلم میسوزه. که این قدر تنهاست. حتی یکی از علتهای دیر راه افتادن و دیر حرف زدنش این تنها بودن دور و برش هست. نمیدونم!!! خدا رو شکر که زمان در گذره و هیچ چیز پا برجا و ابدی نیست. همونطور که روزهای شماگذشت مال ما هم می گذره و فقط یاد و خاطره اش میمونه. خوش باشید.